35








آنه و بچههایی که برای کالج کویین آماده میشدند به خاطر فشار درسها فرصت نمیکردند از بهار زیبایی که کل جزیرهی پرنس ادوارد رو دربرگرفته بود لذت ببرند. آنه زیر فشار درسها ساکتتر و بیرمقتر و ضعیفتر شده بود. حتی صبحها هم به سختی از خواب بیدار میشد. تا اینکه بالاخره کلاس آمادگی تموم شد. تابستون فرصت خوبی برای تجدید قوا بود. خانم استیسی هم از بچهها خواست از تعطیلاتشون لذت ببرند. آنه کتابهای درسیاش رو توی انباری گذاشت. چون فعلاً دلش نمیخواست حتی چشمش به اونا بیفته، مخصوصاً به هندسه! و شور و اشتیاق سابقش رو دوباره یافت. اون تصمیم گرفته بود از آخرین تابستون دوران مدرسهاش نهایت لذت رو ببره. از طرفی قلب متیو ناراحت بود و هرازچندگاهی به شدت درد میگرفت. پزشک بهش گفته بود که هیجان زیاد و کار زیاد براش مثل سمه. ولی متیو به حرف کسی گوش نمیکرد و همچنان دلش میخواست تو مزرعه کار کنه. خانم لیند پیش ماریلا اعتراف کرد که آنه اصلا با سه سال پیش قابل مقایسه نیست و خیلی خانوم و باوقارتر شده. اون گفت که در مورد آنه اشتباه میکرده...
دیالوگهای جالب این قسمت:
«برای من خیلی تعجبآور بود. چون حرف زدن و رفتارش مثل خروس جنگیا بود! اگه کسی چیزی بهش میگفت که باب میلش نبود مثل ترقه منفجر میشد و به طرف حمله میکرد. هیچوقت یادم نمیره اون روز با اون کلاه پُر از گُلش وارد کلیسا شد و اون الم شنگه رو راه انداخت. یا به خاطر یه شوخی کوچیک اون تابلو رو رو سر گیلبرت خرد کرد! ماریلا واقعاً بهت تبریک میگم. تو در این مدت کوتاه از اون یه جواهر ساختی. چیزی که من اصلاً انتظارشو نداشتم!»
پ.ن:
1. عکس مورد علاقهام از این سری عکس آخریه :)))
2. داریم به قسمتهای تاریک نزدیک و نزدیکتر میشیم.
3. من رفتارهای گذشتهی آنه رو درک میکنم. همهی مثل ترقه منفجر شدناش رو. ولی به نظرم چیزی نبود که بابتش سرزنش بشه. فکر میکنم کاملاً طبیعی بوده اون رفتارها...